تبليغاتX
زنی درآستانه فصلی سرد

هنوز مراحل قانونی جدایی ماادامه داره نمی دونم  کی می تونم از این مرحله گذرکنم که شب وقتی می خوابم بگم تموم شد ... سخته که یه زندگی که یه روز زندگی بوده وجریان داشته  اینجوری تموم بشه... ولی من به این نتیجه رسیدم که هرپایانی می تونه سخت باشه ... شایدم خیلی سخت .... ولی دیگه هیچی جز پایان  مهم نیست ...پایانی که مدتهاست توقلب تو امضاشده .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 8:55 PM  توسط خانوم حنا   | 

فکر کن بعداز یکسال ونیم یه هویی بخوای بنویسی ازاول ...نه اینکه از اول اول شروع کنی ... ازهمون جایی که هستی بخوای بنویسی ... تواین مدتم دلت برانوشتن تنگ شده یه چیزاییم براخودت نوشتی و برداشتی که شاید بخوای پاکشون کنی یا بزاری که باشن و بخوننش ..... عادتم داری به اینکه نوشته هاتو کسی نخونه خیلیاشونو حتی داستانهایی که نوشتی و خیلیاشونو حتی نمی دونی کجا گذاشتی ....شاید خیلی مرسوم نباشه که کسی اینجوری بزاره وبره و برگرده ولی خوب وبلاگ نوشتن برا دل خود آدمه و وقتی نتونی بنویسی ... وقتی دستات باهات همراهی نکنن برانوشتن.... وقتی دلت همراهیت نکنه نمی تونی که بنویسی ...نه اینکه نخوای

امیدوارم که بازم بیاین وهمراهیم کنین ووقفه طولانی ننوشتنم و ببخشین و درکم کنین

مرسی از همه دوستایی که تواین مدت کامنتاشون باعث دلگرمیم بود برای نوشتن دوباره ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 9:32 PM  توسط خانوم حنا   | 

می خوام ازت بخوام که ببخشیم اگه این سختی ها تاوان گناهایی که تاحالا مرتکب شدم... می خوام سربلند باشم اگه آزمونیه که  توخواستی ... می خوام صبور باشم اگه تومی خوای پر ازدرد باشم ... می خوام زندگی کنم اگه تومیخوای زنده باشم و زندگی کنم ... می خوام  کمکم کنی ودستامو بگیری اگه حتی برای لحظه ای رهاشدم ... می خوام  باهات حرف بزنم و درد و دل کنم اگه بعضی لحظه ها وجودت و لطفت و توزندگیم ندید گرفتم ... می خوام وجودت و حس کنم ...می خوام  پر بشم ازوجودت ....

خدایا!  صدامو می شنوی ......  

به حرمت این روزا که درهای آسمون بازن دستمونو بگیر وبه حال خودمون رهامون نکن .

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 9:56 PM  توسط خانوم حنا   | 

سرکار بود و داشتم باسایه صحبت می کردم. من وسایه باهم همکاریم وهمینطورفامیل به خاطر همین نزدیکی خیلی از جریانات زندگی من و میدونه البته اون فعلاتنها کسیه تومحل کارم که ازمشکلم کم وبیش خبرداره  ...... بهم گفت : حنا چرا بیشتر فکر نمی کنی شاید بشه بهش یه فرصت دیگه داد ... گفتم : نمیشه چند بار بهش فرصت دادم ،چندبار باهم دکتر رفتیم ،چندباردارو مصرف کرد ولی درنهایت به جایی نرسیدیم وبرگشتیم سرجای اول.  تازه الان دیگه اون دیوارهایی که بینمون بوده خراب شده.. .. سایه خودشم چندسالی بایه مشکل مشابه باشوهرش زندگی کرده البته اعتیاد شوهر سایه فرق می کرد یه ماده سبک بوده ....سایه بارها برام تعریف کرده که بعدازاینکه فهمیده شوهرش مشکل داره و حتی به خاطر مشکلش بیکار شده چون پشتوانه خونواده اش نبوده مونده و ساخته و به قول خودش تواین مدت زندگی حتی یه مسافرت خارج ازشهرم نرفته وکوچکترین دلخوشی جز بچه اش نداشته ولی الان ورق برگشته و شوهرش ترک کرده و خیلی تغییرات مثبت دیگه و چندماهیم هست که شوهرش سرکارم میره.  بهم گفت : بهش فرصت بده من و ببین چندساله صبوری کردم و حتی بچه دار شدم چندسال از بهترین سالهای جوونیم رو به پاش ریختم درآمدم رو زندگیمو و محبتمو،الان بعد از چندسال کارکردن حتی یه پس انداز کوچولوم ندارم و ازخیلی از چیزهام گذشتم  به امید روزی که خوب شه که قدر بدونه، الان اون وقت شده الان اصلاح شده و کنارمه الان قدر سالهای صبوریم رو می دونه و قدردانمه ، الان قدربچه مون و میدونه و ازتک تک لحظه های بااون بودن لذت می بره ... حتی دور خونواده اشم خط کشیده چون به نظرش اوناتولحظه های بحرانی کنارش نبودن ... توام صبوری کن ،کنارش بمون... بهش گفتم که شرایط و  ظرفیت آدما باهم فرق می کنه چون اون تونسته که هرجور سختی و به جون بخره دلیل نمیشه که منم می تونم ... چون اون ازخودش گذشته به امید فردایی که شاید حتی نمی یومد دلیل نمی شه که منم میتونم ... چون اون هیچ توقعی تواین سالها ازشوهرش نداشته دلیل نمی شه که منم اینجوری باشم ... سایه صاف توچشام نگاه کردو بهم گفت که من چون لوس بار اومدم اینجوریم ...چون سختی نکشیدم نمی تونم تحمل کنم ... بهم گفت که من خودخواهم . بعدازاین حرفا اون روزدیگه حرفی بین مارد و بدل نشد تاحالا کسی ازاین زاویه مشکلمو نگاه نکرده بود ... ازاون روزتاحالادارم به حرفاش فکر می کنم یعنی راه درست کدومه ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 7:5 PM  توسط خانوم حنا   | 

تازه بیدار شده بودم وتوی تختم این ور و اون ور می شدم که صدای مامان وشنیدم که به بابا می گفت: دخترم داره ازبین میره ،   داره غصه می خوره  ،  زودتر یه کاری کن ... زودتر شرش رو  اززندگی دخترم کم کن ... وقتی می بینمش ذره ذره آب می شم ...چرا حنای من اینجوری باید بشه ...چرا این بلا به سر دختر من باید بیاد ...

بابا ولی سعی می کرد که غرور مردانه اش روحفظ کنه و باصدایی که رگه های غرور رو  می شد توش حس کردمی گفت : توکه دیدی من تاحالا هرکاری ازدستم برمیومده کردم ... من نمی خواستم زندگیش به هم بخوره ... من می خواستم که دخترم سرش بالا باشه ولی اون نامرد لیاقتشو نداشت ... نمی دونم باید چیکار کنم منم وقتی می بینمش غصه می خورم ... وقتی می بینم که دختر آقای ... همزمان باحناازدواج کرده والان داره مامان می شه  ولی دخترمن داره اینجوری زندگیش به هم می خوره دنیا رو سرم آوار میشه ... من دوست داشتم همه چی بدون اینکه فشار بیشتری ازلحاظ روانی به حنابیاد تموم شه ولی دیدی که نشد ولی دیگه تمومش می کنم ... باوکیلش صحبت کردم فقط کافیه وکالتنامه رو امضاکنه وبه وکیلش  وکالت بده .

من دوست داشتم تواون لحظات زمین دهن باز می کردو من و توخودش فرو می برد ... تانشنوم ونبینم که  بابا و مامان مهربونم  به خاطر من این همه غصه بخورن ... خدایا خودت کمکمون کن که همه چی تموم شه ... فقط می خوام که همه چی تموم شه ... خودت فقط کمکمون کن .خودت بهم کمک کن که شکستنم بی صدا باشه که صداشو مامان وبابا نشنون .

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 9:0 PM  توسط خانوم حنا   | 

یادته شب بود و از سفر برمی گشتیم،  همه جاتاریک بود و بایه موزیک ملایم ماشینمون جاده رو می شکافت .... نمی دونم توتاریکی چی هست که من همیشه ازش می ترسم .به خاطر اینکه کمتر تاریکی بیرون رو ببینم چشمامو بسته بودم و به موزیک گوش می دادم  ... بهت  گفتم که من ازتاریکی و تنهایی می ترسم چیزی که خودتم می دونستی، این بار ولی ازت قول گرفتم .بهت گفتم که  قول می دی هیچوقت من وتنهانزاری هیچوقت توتاریکی وتنهایی ولم نکنی ... گفتی  که قول می دی تاآخرش باهام بمونی و هیچوقت  توتاریکی ها و تنهایی ها تنهام نزاری... گفتم که اگه من زودتر ازتورفتم  اگه من وتوقبر گذاشتن تاصبحش کنارم بمون  وباهام حرف بزن نکنه بترسم نکنه تنهام بزاری  ...گفتی خدانکنه که توبری ومن بمونم ... گفتی که ازخدا می خوای که اگه قراربه رفتنه باهم بریم ... گفتم می دونم تصورش سخته  برا تو، ولی فرض کن من زودتربرم و تنهات بزارم قول می دی که شب اولش که همه می گن وحشتناکه  کنارم بمونی تاازتنهایی وتاریکی نترسم ... اشک تو چشمات جمع شد و دستامو گرفتی وبهم قول دادی ... من به قولت  اعتماد کردم و همیشه مطمئن بودم که کسی هست که هیچوقت توتنهایی تنهام نمی زاره توتاریکیها پناهمه، ولی الان تواین شرایط همه قول وقرارات  یادت رفته. حافظه من ولی همش یادم می ندازه قول و قرارامون و یادم می ندازه که الان تنهای تنهام وتوتاریکی رها شدم ...

پی نوشت : بابا یه وکیل گرفته که احتمالاً تاچندروز دیگه کارشو شروع می کنه ، واقعاً درخودم نمی دیدم یه روزی و که زندگی مشترکم این باشه و شاهزاده ای که  قراربود مرد زندگیم باشه اینجوری ازاسبش زمین بخوره .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 3:6 PM  توسط خانوم حنا   | 

بابا یه زمانی رو مشخص کرد و  بهشون فرصت داد تا تصمیم بگیرن که اگر می خوان توافقی باشه، من ازهمـۀ حق وحقوقم بگذرم اما اگه نمی خوان، که ما بریم ازطریق دادگاه شکایت کنیم بلکه دادمون گرفته بشه ... الان زمانی که بابا تعیین کرده بود تموم شده و آقا زنگ زده می گه: من نمی خوام زندگیم به هم بخوره! .. گفتم زندگیت وقتی به هم خورد که اولین دونه شیشه رو دود کردی  ... گفت که نمی تونم تمومش کنم هنوز یادت هست... خاطراتت هست ... گفتم همه رو مثه همون لعنتی دود کن وبفرست هوا ...گفت که ترک کرده ... گفتم منم اونو مدتهاست که ترک کردم یادشو و خاطراتشو...  دیگه باورش ندارم دیگه بهش اعتماد ندارم ... نمی دونم شاید ماده جدیدی دست گرفته باشه که شیوه مصرفش اونجوری نباشه و من دیگه تشخیص ندم ... این مواد لعنتیام که هر روز متنوعتر میشن ... نمی دونم توی بنبست بدیام ... نمی دونم یعنی آخر خط که میگن اینجاست!!! ... بهش گفتم که دیگه دیوار حرمت بینمون ریخته ...گفت که میسازمش ...گفتم آبیه که ریخته ... گفت جمعش می کنم ...گفتم آب ریخته رو که دیگه نمیشه جمع کرد.

گفت که بهش اعتماد کنم من با صدای بلند فقط خندیدم ، اینقدر خندیدم که صدای خندههای دیوانهوارم همه رو کشوند توی اتاق...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1:49 PM  توسط خانوم حنا   | 

دراز کشیده بودم جلوی تلویزیون و به رسم همه وقتایی که خیلی اززندگی راضیم وسرخوش  مشغول مطالعه بودم وقتی چندصفحه جلورفتم کم کم چشمام خسته شد وخواب ریخت توی چشمام به طرف مبل  غلتیدم  ،یه جعبه سیاه رنگ نسبتا باریک و بلند شبیه جعبه عینک توجهم و جلب کرد من شایدآدم خیلی مرتبی نباشم ولی اینقدر شلخته نبودم که اینو بخوام زیر مبل بندازم... اصلا این ازکجا اومده بود ... کنجکاوبرش داشتم و وتوش و نگاه کردم ......خواب ازسرم پرید تاحالا ندیده بودم ولی می شد حدس زد چیه ...چندساعت گذشت ولی طولانی.... محمد ازسرکار برگشت نمی تونستم نگاش کنم نگاهمو ازش می دزدیدم... هزارجورفکر توی سرم بود می ترسیدم ازچشمام بخونه ازیه طرف هنوز مطمئن نبودم و ازطرفی حس بدی تمام وجودم و چنگ می زد ...  می خواستم به خودش بگم ولی بعد گفتم بهتره که به بابا نشون بدم و ازش بپرسم  نمی دونستم تواون موقعیت بهترین کار چیه ... تاشب آرام و قرارنداشتم حس خوبی نبود حس یه آدمی که یه دفعه پرتش کنن وسط سیاه چال.... شب شدسیاهی وظلمت، همیشه بچگیام ازتاریکی می ترسیدم  ....محمدخوابیده بودآهسته ازکنارش پاشدم و  رفتم واون جعبه رو باز نگاه کردم... نمی دونم حس وحالمو چه جوری بگم تواون لحظات ... رفتم و روی سرمحمد خیره شدم بهش توی خواب ،آروم خوابیده بود ونورقرمز  چراغ خواب روی صورتش افتاده بود... صورت محمدو دوست داشتم ترکیبی که به نظر من دوست داشتنی بود ولی الان هیچ کدوم ازچیزهایی که قبلا دوستشون داشتم نمی دیدم فقط تصویر اون جعبه و محتویاتش جلوی چشمام بود...بی اختیار اشکام سرازیر شد و شروع کردم به هق هق ...دوست نداشتم بیدار شه ولی شد نمی دونست چه خبره... رفتم و آوردمش، حسابی هول شد و خودش وگم کرد باورش نمی شد که من توی اون نقطه کورپیداش کرده باشم فکر می کرد که ماه همیشه پشت ابر می مونه، اولش انکار کرد مثه همه کسایی که توی همچین  موقعیتهایی گیر می کنن ولی بعد مجبورشد اعتراف کنه  ... بهش گفتم که بهم خبر دادن ازدوستای خودش ولی دروغ می گفتم  بهش گفتم که دستش برام  رو شده  فقط می خواستم اعتراف کنه نمی خواستم فکر کنه که نمی فهمم  ...اعتراف کرد .  برام توضیح داد که به اون لوله شیشه ای که به اون حباب لعنتی وصله می گن پایپ و اون دونه های ریز مثه بلورهای شکر اسمشون شیشه است ... دنیام به هم ریخت  .. سقف آسمون روی سرم خراب شد چهره مامان وباباتوشب عروسی و گریه های مامان سرخطبه عقد و شوقشون موقع خریدن جهیزیه و هزار ویک دلخوشی که برا زندگی دخترشون داشتن ... مامان وبابای محمد چه گناهی کرده بودن اونا که بیشتر ویران می شدن خواهرش که زندگیش وبه پای محمدریخته بود چی می شد ... من خودم که این وسط قربانی بیشتر نبودم، محمد خودشم قربانی بود ...یادم نیست اولین باری که اسم شیشه رو شنیده بودم کی بود ولی میدونستم الان واینجانبود بچگیهام بود که شیشه به معنی روشنی بودو نور ولی این معنی کثیفو ازش یادمون نداده بودن ... یادمون نداده بودن که شیشه می تونه زندگی و نابود کنه... می تونه عشق و نابود کنه  ...میتونه سلولهای مغزو ازبین ببره... میتونه زندگی و تباه کنه... فقط درقبال همه اینا وخیلی  ازدست دادنهای دیگه توهم به وجود بیاره   توهمی که می گن شیرینه ... اینقدر شیرین هست که یه نفر زندگیشو بزاره که تمام قول و قراراشو بزاره .... محمد همون شب تاصبح بیدار بود و گریه کرد منم گریه کردم ...  بعدازاون شب رفتم و خوندم ،پرسیدم ، تحقیق کردم درمورد شیشه ،عوارضی که به وجودمیاره  وخیلی ازرفتارهایی که ازمحمدبرام عجیب بود مثه شبای بیخوابیش ، خستگی دائمیش ،پرحرفیهاش و ... برام روشن شد. محمدبعدازاون شب  بهم قول داد که دیگه نره سراغش که دور دوستاش و خط بکشه دوستایی که درگیرش کرده بودن ولی دروغ گفت چندبار دیگه ام قول داد ولی همش دروغ بود... همش دروغ بود... محمددیگه اختیاری نداشت .

پی نوشت۱ : اگه کسی درمورداین نوع خاص ازمواد مخدر ازاطرافیانش تجربه ای شنیده یادیده دوست دارم بشنوم .

 پی نوشت ۲: عنوان مطلب و به پیشنهاد   دلا  دوست عزیز و همیشه همراهم گذاشتم

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 8:42 PM  توسط خانوم حنا   | 

مژگان عزیز  ممنون بابت دلسوزیها ومهربونیهات و ببخش بابت اینکه ناراحتت کردم

برا خودمم هنوز قابل باور نیست حتی بااینکه توی وبلاگم درموردش می نویسم ولی انگار ازبیرون دارم می بینم همه چی رو. انگار من درون این اتفاق نیستم ،بعضی وقتا فکر می کنم که عمر شادیها شاید زمان داره و بعد اونه که دیگه غصه شروع میشه اون دختر شاد و سرحال الان دیگه اونجوری نیست، الان دیگه حتی حوصله رفتن به مجلس شادیم ندارم ... نمی تونم  نگاههای پر از پرسش دیگران و تاب بیارم... یادته روزای قشنگمون که به کوچکترین بهانه ای سرکلاس اینقدر می خندیدیم که  اشکامون سرازیر می شد ... کاش همیشه بهانه اشک ریختنامون همونا می موند ... یادته بزرگترین دغدغمون پایان ترم بود و به موقع تحویل دادن پروژه ها ... کاش همیشه دغدغه هامون همونا می موند... یادته چقدر بی تابی  می کردیم برا پایان کلاس و شروع وقت استراحت ... کاش همیشه بی تابیامون همونا می موند ... یادته جروبحث بااستادا و همکلاسیها سرموضوعات مختلف  .... کاش جروبحثامونم همونا می موند ... کاش زندگی همونجوری می موند و کاش کاممون از تلخی هیچوقت مثه زهر نباشه...

وکاش من بتونم اینقدر اینجا تلخ ننویسم

یه معذرت خواهی بزرگ که باز من نشد تواین پستم ازخودم بگم

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 3:23 PM  توسط خانوم حنا   | 

صدای هلهله و شادی وآهنگ ،یه دختر دیگه داره عروس میشه و یه پسر دیگه رخت دومادی پوشیده و دل خونواده هاشون  شاده شاد .صدای خنده های شادمانه عروس و داماد تمام حیاط مارو پر کرده ، اون ور دیوار زندگی جریان داره و این ور دیوار زندگی راکده ومنم و یه دنیاغم  وسط وسیله هایی که هر کدومشون برام یه دنیا خاطرن.

تضادغریبی ....  مامان میگه زندگی یعنی همین !

دیروز بامامان و بابا چند تاکارگر ورداشتیم و همه وسیله هایی که به عنوان جهیزیه برده بودم آوردیم،مامان می گه  همه رو بفروش ولی مگه میشه ...  باهرکدوم ازاین وسیله ها خاطره ها دارم ، اصلا دلم نمی یاد هیچ کدومشون ازم دوربشن اینا خاطره های یکسال زندگین وحالا ماموندیم و انبوهی از وسیله هایی که نمی دونیم کجاباید جاشون بدیم...

بعدنوشت : به دوستانی که خواسته بودن که ماجرای آشنایی وازدواجم رو بگم و دلیلی که باعث شده جداباشیم . حتماتوپستای بعدی اینکارو می کنم

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 5:29 PM  توسط خانوم حنا   |